شور و نشاط خاصی داشتند مردم ، میدیدیم و رد میشدیم اما دوست داشتیم برویم در شهر قدم بزنیم
نه برای تبلیغ. فقط برای چرخیدن . دوست نداشتیم وقتی همه بیرونند و مشغول شادی ما برویم خانه در کنج عزلت بنشینیم . ولی تنها بودیم و تنهایی نمیخواستیم برویم در اجتماعات. دوست نداشتیم . در حسرت نداشتن یک دوست پایه ناگهان ماشینی با بوق هایش صدایمان کرد دیدیم بله یکی از دوستان است . با اصرارش سوار ماشینش شدیم و حرف زدیم و فهمیدیم او هم مثل ما داشته تنها میچرخیده و لنگ یک نفر پایه بوده که بروند جاهای شلوغ شهر. گفتیم ما هم اتفاقا چون تنها بودیم میرفتیم خانه وگرنه حسش هست برویم دور دور . مخصوصا با اینکه پسر خوشتیپ و خوش سیما بود چه بهتر .
کمی نگذشته بود که این جناب دوست ، یکی از دوستانش را دید . و از آنجا بود که ما دیگر چیز شده بودیم رسما . کمی که گذشت یک بهانه آوردیم و خداحافظی و پیاده به سمت خانه .
باز هم در دل خرواری از ناسزا و اندوه
(ما نه زیادی زشتیم نه مشکل عجیب غریب داریم . لابد آدم باحالی نیستیم که باهامان حال نمیکنند. با بقیه بیشتر حال میکنند. با همان پسر های شر و شور و خندان و پر انرژی و اکتیو . طبیعی هم هست)
ما را در سایت روزشمار یک گناه سمج دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109