ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

خرید بک لینک
دیروز طبق معمول از باشگاه به سمت خانه درحال پیاده روی بودیم(دیگر تاکسی سوار نمیشویم حت ال امکان)

شور و نشاط خاصی داشتند مردم ، میدیدیم و رد میشدیم اما دوست داشتیم برویم در شهر قدم بزنیم

نه برای تبلیغ. فقط برای چرخیدن . دوست نداشتیم وقتی همه بیرونند و مشغول شادی ما برویم خانه در کنج عزلت بنشینیم . ولی تنها بودیم و تنهایی نمیخواستیم برویم در اجتماعات. دوست نداشتیم . در حسرت نداشتن یک دوست پایه ناگهان ماشینی با بوق هایش صدایمان کرد دیدیم بله یکی از دوستان است . با اصرارش سوار ماشینش شدیم و حرف زدیم و فهمیدیم او هم مثل ما داشته تنها میچرخیده و لنگ یک نفر پایه بوده که بروند جاهای شلوغ شهر. گفتیم ما هم اتفاقا چون تنها بودیم میرفتیم خانه وگرنه حسش هست برویم دور دور . مخصوصا با اینکه پسر خوشتیپ و خوش سیما بود چه بهتر .

کمی نگذشته بود که این جناب دوست ، یکی از دوستانش را دید . و از آنجا بود که ما دیگر چیز شده بودیم رسما . کمی که گذشت یک بهانه آوردیم و خداحافظی و پیاده به سمت خانه .

باز هم در دل خرواری از ناسزا و اندوه

(ما نه زیادی زشتیم نه مشکل عجیب غریب داریم . لابد آدم باحالی نیستیم که باهامان حال نمیکنند. با بقیه بیشتر حال میکنند. با همان پسر های شر و شور و خندان و پر انرژی و اکتیو . طبیعی هم هست)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۸ساعت توسط بابا لنگ دراز |
روزشمار یک گناه سمج...

ما را در سایت روزشمار یک گناه سمج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:37

صفحه بندی